هنوز ما را، « اهلیت گفتن» نیست ، کاشکی « اهلیت شنیدن » بودی ! شمس تبریزی |
باران مبارك
برمن ، بر تو ، بر زمين
مبارك است
نجواي باران و پنجره هاي غبارگرفته
چه سال ها كه بي تو ، غمگين گذرانديم
خشك شديم باران
خس و خاشاك ، خوار هم
خيسمان كن
شاخه هايمان آبستن برگ هاي تازه اند
غنچه ها، نباري هم مي شكفند
اما بمان
بمان و به شوق شكوفه ها
تبرك كن اشك هايت را
اينبار
بي دغدغه ي بينوايان حتي ، ببار
من ، تمام خودم را
به شكرانه
پهن مي كنم
بر سرشان سقف مي شوم
سبز مي شوم
تو بمان تو ببار
گوشه ي پيراهنم هنوز
خشك مانده است
باران !
شروع تحصيل فرزندانم با شروع تدريس من در دانشگاه تقريبا همزمان شد. اين همزماني موجب شد كه بتوانم بعضي از مشكلات آموزشي را كه بارها شنيده و خوانده بودم ، بطور ريشه اي تر درك كنم و احيانا روي بعضي از راه حل ها و درمان هاي ارائه شده اصرار بورزم.
ضعف فرهنگي ، بينش بسيار محدود و اطلاعات بسيار كم و ناقص در زمينه هاي مختلف، در بين بعضي از دانشجويان خصوصا دخترخانم ها، نشان مي داد كه نه تنها در سيستم آموزشي ما با آن ها كار فرهنگي نشده، بلكه بستري يا تبليغات فراخوري هم نبوده كه دانش آموز بطور فردي و مستقل به سمت و سوي مطالعه وآگاهي سوق يابد. وقتي فضاي مدارس را در ذهنم مرور كردم، واقعيتي غير از اين ديده نمي شد، از خودم گرفته تا همكارانم و مدير و معاون و ...حتي والدين دانش اموز ، دغدغه ي اصلي مان اين بود كه مطالب كتاب گفته شود، وقت بگذرد و در بهترين شكل ، دانش آموزان براي موفقيت بيشتر در كنكور آماده شوند و اين چيزي جز آموزش بي پرورش نبود.
اين وضع همچنان ادامه دارد.هنوز در مدارس ماسايت هاي كامپيوتري اگر هم باشند دكوري هستند، هنوز معلم ابتدايي زنگ هنر را از بچه مي دزدد تا رياضي بيشتري به او بياموزد، هنوز اداره مجوز شركت در نهالكاري را با اكراه به دانش اموز مي دهد، هنوز مسوول پرورشي مدرسه براي راه اندازي يك برنامه فرهنگي خودجوش وغيربخشنامه اي در مدرسه اش همت نمي كند، هنوز... با وجوديكه تقريبا تمامي مديران و آموزگاران روش هاي نوين آموزشي و پرورشي را مي دانند، اما روحيه ي تعليم دادن با اين روش ها را ندارند. هركدام هم دلايلي مي آورند بيشتر از همه اينكه والدين از يك معلم خوب انتظار دارند كه تمام ساعت كلاس را مشغول درس دادن(به معني حل مسئله و توضيح و تشريح مطالب و تست گفتن و ...)باشد. متاسفانه در اينجا مدير نقش و وظيفه ي مديريت را فراموش مي كند. چه بسا يك مدير لايق با يك جلسه ي توجيهي بتواند هم معلمين و هم والدين را توجيه كند و جو آموزشي را به سمتي سوق دهد كه دانش آموز علاوه بر خواندن و نوشتن و حساب كردن، درست انديشيدن، درست انتخاب كردن، درست رفتاركردن، حقوق خود و ديگران را شناختن، تعامل جمعي داشتن و ... را هم بيابد.
مطمئنم نوشته هايي از اين قبيل را بعضي كه مي خوانند انگ ايده آليستي به ان مي زنند اما اگر يك بار ديگر نوشته مرور شود معلوم مي شود كه هيچ نكته پيچيده يا هزينه بر يا ناهماهنگ با آموزش و پرورش ما در آن وجود ندارد فقط به مقداري تلاش و كلان نگري در عين دقت در جزييات احتياج داردو البته افزايش سطح مطالعه در بين اموزگاران.
پویان کلاس دومی است.بازیگوش است و پدر و اشک و جیغم را در می آورد تا مشقی بنویسد و درسی بخواند البته گاهی هم جوگیر می شود و همه کارها را به بهترین نحو ممکن انجام می دهد از ظرف شستن گرفته تا درس خواندن - اینجور مواقع شایان می گوید:«پویان روبات شده!» دوسه روز پیش که روبات شده بود گفت می خواهم قصه بنویسم فردایش هم دومی را نوشت هردو قصه بنظر من به عنوان اولین کارها برای یک بچه ۷ ساله بسیار خوب نوشته شده اما چیزی که جلب توجه می کند غلط های املایی است که کم هم نیست! البته من اصلا غلط ها را برویش نکشیدم و بسیار هم تشویقش کردم چرا که اصل نوشتن و برکاغذ آوردن ذهنیاتش برایم مهم است اما این سوال برای من ماند که اشکال از کجاست؟ از رسم الخط فارسی یا از نحوه ی آموزش یا از میزان هوش پویان؟!
این ها همان دو قصه هستند:
اولين قصه ي پويان ( با رسم الخط خودش) – 23/8/88
يك روز علي با عجله به بيرون مي رفت.يك دزد به او گفت: مي آيي تا به خانه ي من برويم.علي به او گفت: مي آيم ولي زود برگرديم دزد گفت باشد. آن ها با هم به خانه ي دزد رفتند. مادر علي دمبال او بود رضاهم دنبال او بود خواهر او هم همين تور علي كه نمي دانست چكار كند كه از دست دزد خلاس شود يك كلك به زهنش رسيد گفت آقا بيا من پولم و جواهراتم را جا گذاشتم دزد برگشت و علي گفت مادر رضا خواهر كجا هستيد مادر او صدا را شنيد و با رضا و خواهر به دنبال دزد رفتند و علي آزاد شد.
دومين قصه
به نام خدا
يك روز علي به بيرون رفت. وقتي مي رفت مادرش گفت: اگر مي خواهي بيرون بروي هشت نان بخر. علي به نانوايي رفت نان تازه اي خريد. وقتي به خانه مي رفت يك پسر بدجنس نان هاي او را دزديد علي ناراحت شد. وبه دنبال او رفت و پسر را ديد و او را گرفت بعد به او گفت براي چه آن نان ها را دزديدي گفت: آخر ما پولي نداريم كه نان بگيريم براي همين هم نان تورا دزديدم بعد دزد معذرت خواهي كرد و علي به او دو نان كامل به او داد. بعد علي به خانه برگشت و مادرش گفت براي چه نان ها شش تا هستند. علي گفت براي اين كه يك بچّّه حيچ پولي نداشت و نمي توانست يك نان هم بخرد. من دو نان به او دادم. مادر به او گفت كار خوبي كردي.
اين كودك 4ساله چه بر سر مادر خود آورده !
«تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غيرقابل تصور است را، فشرده كنيم و هر100ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم:
در اينصورت كره ي زمين مانند فرد 46ساله خواهد بود ! هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در مورد سال هاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم. اما اين را مي دانيم كه در سن 42سالگي ، گياهان و جنگل ها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند. اثري از دايناسورها و حيوانات عظيم الجثه تا همين يك سال پيش نبود ! يعني زمين آن ها را در سن 45سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.
در اوايل هفته ي پيش ، ميمون هاي آدم نما به آدم هاي ميمون نما تبديل شدند ! و آخر هفته ي گذشته دوران يخبندان سراسر كره ي زمين را فرا گرفت. انسان جديد فقط حدود 4ساعت در زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است. بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بر سر اين بيچاره ي 46ساله آورده است !!!
او طي 40دقيقه ي بيولوژيكي ، از اين بهشت يك آشغال داني كامل ساخته است. او جمعيت خودش را به نسبت هاي سرسام آوري زياد كرده و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است ! سوخت هاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است ! والان مثل كودكي معصوم و بي تقصير ! ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه مي كند! ».
مطلب بالا ، كه بيشتر به قصه اي دردناك شبيه است را، در مقدمه كتاب اكولوژي كمپبل خواندم ...
براستي ما اشرف مخلوقاتيم ؟! اين "فتبارك"ي كه خدا به خودش گفت براي كدام انسان بود ؟ !دانش آموز عزيز ( يار دبستاني من) !
لطفا با كلمات زير يك يا چند جمله معني دار بسازيد:
آنفلوآنزاي خوكي - تعطيلي مدارس - بعضا تعطيلي خوابگاه هاي دانشجويي - سبز - ۱۳ آبان - حنا - رنگ - آخ - چقدر - فكر - مردم و ... !!! !!! !!! !!! !
بيش از يك هفته از مراسم
بزرگداشت استاد تقي آصفي محلي سرا و پژوهشگر بهبهاني مي گذرد
از دوستان خواهش مي كنم كه در ذهنشان فرصتي براي اين يادداشت، به عنوان نوشته ي فردي مستقل ( ونه به عنوان همسر فلاني بهماني) ، در مورد بزرگداشت استاد آصفي باز كنند.
در يك نگاه كلي برنامه بزرگداشت با نيت و صفاي پاك استاد، بي بي ، خانواده اش و با زحمات ايشان، برنامه اي درخور و آبرومندانه بود. بطوريكه كمي و كاستي هاي فيزيكي را تحت پوشش قرار داده بود و كوتاهي و كج گويي هاي سخنران ! هم البته خدشه اي به روح برنامه وارد نكرد.
اما در نگاه جزيي تر ، راجع به مشكل دستگاه صوتي ، آماده نبودن وسايل و تجهيزات و رساندن و تست في البداهه آن ها و... روي صحنه و مقابل حضارمنتظر، هم دوستان گفته اند و هم شخصا به خودم اجازه نمي دهم انتقادي بكنم چرا كه درست تر بود استين بالا مي زدم و روزهاي قبل در آماده شدن و تداركات برنامه كمك مي كردم.
نقد جناب قناطير در مورد جلسه بزرگداشت آنقدر كامل بود كه تقريبا حرف نگفته اي را باقي نگذاشت. با تشكر از دقت نظر ايشان، جسارتا من هم با بسياري از نظراتشان موافقم ازجمله زود هنگام بودن برگزاري همايش با وجود منتشر نشدن نوشته ها ي استاد – كه اين مورد را به آقا صادق قبلا پيشنهاد كرده بودم- و اينكه هيچ ضرورتي ندارد كه براي توجيه پريشاني استاد بردلايل بيروني ناكيد شود. اين پريشاني ذره اي از ارزش ايشان و فعاليت هاي فرهنگي شان نمي كاهد.
همانطور كه خانواده ي آصفي بخاطر وابسته نشدن بزرگداشت به هيچ نهاد رسمي ، خود متقبل مخارج و زحمات برگزاري شدند، بهتر بود انتخاب دست اندركاران برگزاري هم به نحوي انتخاب مي شد كه همه ي اهل ادب در اين جمع حاضر شوند. هرچند از جمع فرهنگي وادب دوست انتظار مي رفت دغدغه هاي شخصي را كنار گذاشته و ساعاتي را به احترام استاد و به پاسداشت فرهنگ محلي ، انديشه ي مقابل و حضور مخالف را تحمل مي كردندو در جمع حاضر مي شدند. همان كاري كه بعضي از دوستان جوان تر – علي رغم ناهمسويي كه با بعضي حاضران داشتند- كردند.اينجا معلوم مي شود كه بزرگي به سن و سال نيست و نه به معروف بودن و قلم و زبان توانا داشتن. به قول دوستي : قهر كردن و ميدان را خالي كردن كمتر نتيجه ي مطلوب مي دهد؛ همانطور كه بسياري از افراد لايق ، 30سال اخير ميدان اجتماعي و سياسي را رها كردندو شد آنچه مي بينيم.
اما در مورد سخنرانان هم طبيعتا بايد با طمانينه وفرصت بيشتري برنامه ريزي صورت مي گرفت . بي تعارف در مورد آقاي سرحدي خود من هم لذت چنداني از سخنراني ايشان نبردم (لطفا اين قسمت به گوش شان نرسد!) ؛ نه اينكه سخنان و گفته هايش را قبول نداشتم بلكه از اينكه پراكنده گويي داشت و فرصت تدوين مطالب را نيافته بود، و با توجه به سابقه ي بيان بهتري كه سراغ داشتم انتظارم برآورده نشد. اما مطمئنم اين سخنراني بيشتر لطمه برايش شد تا اينكه «فرصتي»! فراهم آورد. به نظرم اشكال از برنامه ريزان بود كه دير به صرافت افتاده بودند.شايد هركس ديگري هم بود از روي اداي وظيفه پيشنهاد هرچند بي موقع را رد نمي كردمخصوصا كه روابط خانوادگي ، رسميت قول و قرارها را كم مي كند.علاوه بر اين ايشان اينگونه توجيه شده بود كه بين 20 تا 40 دقيقه وقت دارد.تنها فرصت طلبي كه مسعود سرحدي داشت اين بود كه به واسطه ي كار اجرايي و دور شدن از محافل فرهنگي«شهر» ، علاقمند بود در جمع دوستان حاضر شود؛ همين. انگار استقلال حفظ نشد!، اين را نه به حساب جانبداري ، بلكه به حساب نگاه هم از بيرون و هم از درون گود بگذاريد.چندي قبل دوستي پيامي برايم از دكتر شريعتي فرستاد:« خدايا كمك كن قبل از اينكه بخواهم راجع به راه رفتن كسي قضاوت كنم ، چند گامي با كفش هاي او راه بروم». مدتي است اين را تمرين مي كنم. نقد اگرعلم و تخصص و انديشه هاي بيان شده را هدف بگيرد تا هركجا برود باكي نيست اما زماني كه شخصيت افراد نشانه شد-حتي با يك عبارت كوچك- آن نوشته يك نقد خالصانه نخواهد بود.
از سرحدي بگذرم (البته دراين يادداشت نه در زندگي!) ؛ بسياري از دوستان از جمله خود من منتظر بوديم سخنران هاي اصلي خانم زاده حسن زاده و آقاي اماني باشند در صورتيكه فرصت ! به اين دو عزيز با وجود وقت و همت زيادي كه صرف كرده بودند نرسيد(بسيار لذت بردم كه با اين وجود در چهره هيچ كدام ذره اي آثار دلخوري نديدم و اين معني بزرگواري است).دو سه روز قبل مراسم كامنتي براي آقا صادق گذاشتم كه شايد بهتر بود به دبير همايش عرض مي كردم و آن اينكه فهرست برنامه ها و اسامي سخنران ها از قبل اعلام شود. اگر اينگونه مي شد هم مجري و هم سخنران تعهدي برايش بوجود مي آمد و بهتر مي توانست مطلبش را در مدت مخصوص خود و طبق زمانبندي تنظيم و ارائه كند. در اينصورت حرمت وقت حضار هم بيشتر نگه داشته مي شد و كمتر افراد در مظان قضاوت هاي مختلف قرار مي گرفتند.
وجود يك هيئت رئيسه هم ، بسيار مفيد بود، هم به ابهت جلسه مي افزود و هم نظم و روال بهتري براي اجراي مراسم بوجود مي آورد.
اين برنامه علاوه بر مزايايي كه دوستان برشمردندو همگان شاهدش بوديم، مي تواند تجربه اي براي گام هاي بعدي باشد، از جمله اينكه هراز گاهي مطلبي يا نكته اي از كاستي ها يا قوت هاي شهرمان اعم از ادبي ، فرهنگي، سنتي، اجتماعي و... به
« انديشيدن» گذاشته شود و اهل قلم و انديشه ديدگاه هاي خود را به اشتراك بگذارند ؛ بي آنكه چتر حمايتي دولتي بخواهد شائبه اي در برنامه ايجاد كند. مثلا چه خوب مي شد اگر سخنان جناب محمدحسني در مورد «ضرورت بهبهاني صحبت كردن و جلوگيري از كمرنگ شدن گويش بهبهاني» ، سوژه اي براي چنين نشستي ميشد.دراينصورت نظرهاي مختلف، انديشه هاي متنوع، ايده هاي تكميل كننده، ديدگاه قشر جوان و ...مي توانست يك برداشت همه جانبه و كامل تري دراينخصوص ايجاد كند و علي هذا...
مطلب آخري كه عرض مي كنم؛ اينكه اينگونه برنامه ها لازم است كه با هزينه كمتري برگزار شود تا امكان برگزاري جلسات بعد بيشتر شود. حذف پذيرايي كمك زيادي به كاهش هزينه مي كند.البته پذيرايي اين همايش در راستاي همان فرهنگ محلي مرتب شده بود كه بسيار هم چسبيد!
سخن به درازا كشيد. اگر تا اينجاي مطلب را خوانده ايد هم متشكرم كه حوصله بخرج داديد و هم عذرخواه از اطاله ي كلام و هم آرزومند موفقيت همه ي دوستان.
من همدم تنهایی خویشم
دریای ملتهبی است
درونم
آبستن جنینی
که تنها شنوای رازها و تجربه های اساطیری اش
گوش من است
و حفره ی تهی کالبدم
میدان ناآرامی هایش
من همدم تنهایی جنین مجنون خویشم ....
دلتنگ باران
ديگر معطل باران نمي مانم
دل زمين كه ابري شد؛ سهم دلتنگي مان را
- يك ريز و ملس-
بي هيچ هياهويي
مي بارم...
حافظه ی کودکانم
- بی خیال باران -
برهوتی است
باران می شوم بر برهوت!
بااi!اiا!i iiااiارiاا!اiاا!اiاا!اا!اiiاا!اiاان !
" شما هم نگویید من خود تاریخ ایران زمین را به فرزندانم می آموزم !!! "
تعطیلات عید فطر خدا به ما خوزستانی ها دستخوش خوبی داد منظورم همان عیدی است . طوفان گرد و خاک همزمان با روز مجعول عید فطر آغاز شد. گناه را آن بالایی ها مرتکب شدند غضب الهی اش دامنگیر ما شد!
خلاصه اینکه هموطنان عزیزمان بسیاریشان از آخرین تعطیلات تابستانی برای گشت و گذار استفاده کردند -که از صمیم قلب امیدوارم به همه خوش گذشته باشد-و ما برای رفت و روب و شستشوی گردو خاک ها !
راستی آخرین بار مبلغ آب بهای منزل ما هفت برابر دفعات پیشین بود و این یعنی مصرف اضافه خیلی اضافه تر از الگوی طبیعی خانوار. هرچند سازمان آب و فاضلاب که نباید جوابگوی بارش خاک از اسمان باشد و نه حتی جوابگوی تشنگی دوسه درختی که جلوی منزل کاشته ایم! خانمی که سرپرست خانوار بود می گفت درختان جلوی خانه ام خشک شده اند هربار که می بینمشان دلم می سوزد ولی دلم برای جیب خودم بیشتر می سوزد...! امان از خشکسالی -امان از عدم مدیریت صحیح منابع- امان از گردو خاک- امان از مصرف نادرست - امان از ...!!! اصلش این سه نقطه است!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|